Nov 18 2009

!گرمایِ پاییز

 

پرده هــ ا کشیده،

چراغهــ ـ ـ ـا خــــ ـاموش،

تنها سوسوی چراغ خواب

و امواجِ گـرمِ بَنـــ فش

و

یک هم آغوشی کوتاه،

به کوتاهیِ فرصت

و یواشکی های گوشه های آرامـــ ش

در سرمایِ  پاي ــــــــیز

و چـــقدر کوتاهــ اند این لحظه های نابـــِ آتـــــــ ش…

  


Nov 11 2009

…اي واي وطن

 

چند وقت پيش ددي گرامي يه تيكه روزنامه داد كه بخونم. خوندش انقد لذت داشت كه خالي از لطف نيست كه بخونين (و البته همچين بَدَم نيست يكم از گذشته مباركتون بدونين :دي)

اسم روزنامه ش معلوم نيست اما اسم نويسنده ش محمد باقري هستش، با تلخيص (به دليل ربط  بي ربطش  به اسلام و عربها و انقلاب و انتخابات!) و البته ويرايش صحيح  با استفاده از كتاب “سبك شناسي معماري ايراني”  دكتر پيرنيا :

«  آن زمان كه در “آرياورته” مسكن گزيديم تحت حكومت پدرانه جمشيد دوره طلايي پيش از تاريخ  را رقم زديم، دوره اي كه همه چيز بود، امنيت و رفاه ، دوستي و مهرباني و عدالت. و به همين دليل اين دوره، دوره طلايي و آن مكان بهشت گمشده آريايي لقب يافته است و آنگاه كه جمشيد فريب اهريمن خورد و به دروغ آلوده شد، فرّ ايزدي از دست داد و جام جم شكست، بهشت آريايي در توفان دروغ و نيرنگ در هم پيچيد و من و تو و ما مجبور به مهاجرت شديم.

و آنگاه كه به “آييران ويچه”  يا  “ايران ويچ”1 كه بعدها ايـــران ناميده شد، رسيديم آريــايي2 يعني نجيب، شريف و اصيل مان خواندند چرا كه يادگار آن دوران طلايي بوديم.

در كرانه هاي جنوبي درياچه اروميه و شايد هم در نواحي شرقي، پيامبري ظهور كرد  و ما را به توحيد فراخواند.

زرتشت  به ما سه نكته آموخت: پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك.

او ما را از دروغ پرهيز داد و به راستي سفارش كرد. با تعاليم زرتشت وارد سپيده دم تاريخ شديم.

در هگمتانه مردي بزرگ ما را به مشورت وبهره گيري از خرد جمعي توصيه كرد. نامش ديااكو3 است و اولين حكمران نيك نام تاريخ ايران.

با مشي او روزگار گذرانديم و در مقابل هجوم آشوريان جنگيديم تا اينكه مردي بزرگ به نام كوروش از راه رسيد. او كه از ديار پارس برخاسته و كلام زرتشت بر زبانش جاري بود براي اولين بار در تاريخ، با ما از آزادي سخن گفت. او به ما آموخت به عقايد ديگران احترام بگذاريم و براي هم نوعان خود حقوقي قائل شويم. حقوقي كه بعدها حقوق بشر شد.

و آنگاه كه كوروش، جان بر سر پيمان خويش نهاد، آريايي ديگري به نام داريوش ما را با قانون و عدالت آشنا كرد. او معتقد بود قانون رمز استحكام ملك است و عدالت رمز بقاي حكومت.

با تعاليم زرتشت، تفكر كوروش و روش داريوش بيش ازيك هزاره سربلند و مقتدر، آگاه و آزاد، در تاريخ جاري شديم تا اينكه فساد موبدان زرتشتي و خودكامگي سرداران نظامي، روح آزاد ما را در بند كرد و من و تو و ما اسير قدرت و ثروت شديم و يكديگر را فراموش كرديم

دروغ و نيرنگ و فريب از طبقه حاكم به جامعه نيز سرايت كرد (!)

و بعد محمد(ص) با پيامي از آن سوي مرزها، از شبه جزيره عربستان(!)  آمد و »

و ظاهراً ادامه دارد…!

____________________________________________________

1-ايران ويچ، همان سرزمين خوارزم

2-آريايي از تيره اَري يا آريا ( نژاد هند و ايراني)

3-ديااكو پايه گذار دودمان مادها

 

 ♦  چرا ما ايرونيها هميشه منتظر يه ناجي هستيم و وقتي هم كه ناجيِ مياد بعد يه مدت گند ميزنيم به چيزايي كه با كمكش ساختيم؟؟ چرا با اين همه استعداد و توانايي الان به اينجا رسيديم؟؟ چرا اجازه ميديم كه اسير قدرت و دروغ و فريب بشيم؟؟ قاعدتاً اينها هم جزو لاينفك استعداد بي نهايتمونه!

چرا ما كه خودمون، هم پيامبر داشتيم هم مصلح اجتماعي، درگير اسلام و اين مسلمون نماهاي امروز شديم؟؟ پس كي ميخوايم خودمون(همه با هم) ناجي بشيم و انقدر چشم به راه ناجي مفرد نشينيم؟؟


Nov 9 2009

انتــ ها

شباهنگام با چشمان خــــیس خواب رفتن

تکراریــست دردناک برای من

تکرار یک زخم کهنه، یک زخم چرکین کهنه.

امشب دلم به اندازه ی غمِ بشریت تنهاست…

امشب روح من، روح سرگردان من، روح آواره و خسته من؛

مُـــ ـ ـ ـــرد!

ازتنهایی

از حســرتِ بغض های فرو خورده

از حســرتِ اینــــــــ همه آوارگی

اینـــــــ همه بی پنـاهی.

هنگام مردن یادم هست که ناله ای بی صدا کرد و خاموش شد…

جان دادنش را دیدم

با دستانِ خودم چشمانِ به حسرت باز مانده اش را بستم؛

تا شاید به آرامش برسد…

روحی که میتوانست یک عالم را با عشقش سیراب کند.

روحِ من در تنهایــــــــــ ی مُرد

اما سهمش ازدنیا این نبود،

نبـــ ـ ـ ــــود…

 

16/آبــــــ ان/88 


Nov 6 2009

نيهـيليسم شرقي-ايراني

 

در 90% مواقع، زندگی معنای دلفریبــــــ ی برام نداشته…

گـمون میکنم برداشت پوچی از زندگی در 14 سالگی مقوله ایست بس شگرف…!

اون زندگی ای که همیشه لبخند به لب داشته باشه، برای من بی مفهومه!

هیـــ چ گاه زندگي لعنتي به ارضا كردنِ من تن در نداده! و البت هیـــ چ گاه طعمِ واقعيِ رضايت رو نچشيدم، حتی با وجودِ انـواع و اقسـام تزکیه ای که روو خودم انجام دادم!

با وجودِ تمامِ موفقیت ها و ناکامی ها؛ در نهایت به این سوال ميرسم که: خـــب که چی؟؟!

خـــب واقعاَ که چی؟؟! 

از 9 تیپِ شخصیتی موجود، تیپ ; كمال گرا نصیب من شد!

 به مضمونِ؛  یا صفــــ ـــر یا بیـــــ ــست!

که با توجه به دویدن و نرسیدن به بیست، همیشه صفر بودن یقه مان را چسبیده!

میدونم سخت میگیرم، خب سخت است!

خــــ ر کردن خویشتن هم کاریست دشوار و عظیــــ م !

در کتاب حکمت شادان نيچه گفته ميشه: اصولا زمانی پوچی براي چيزی معنا پيدا ميکند که براي آن، هدفی تعريف کنيم و اگر بدانيم هدفی در کار نيست، به پوچی هم نخواهيم رسيد.

ميتوان گفت که هدفمند زيستن، زاييده ترسِ بشر از اين است که حتی براي لحظه ای بينديشد که زندگي او پوچ است.

 

  از تمومِ  سبـــ ز  مَبـــزا  كمال تشكر را دارم، دمتان بسيار گرم J  

   خواندنـــي ست

 


Nov 2 2009

!نو تایتـ ـل

 

   وقتی زیرِ چشــــ ام و با وسواس زیاد سیاه میکنم تا قابی شود برای چشمانم، به کنتراستِ نگاهم با سیاهی قاب چشمانم، خیره میشوم.

چقدر نگاهم این روزها سپید شده است…

 

                              ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣                                                           

 

   واقعاَ خنده داره!

هر بار که خواستم عضو فیس بوک یا توییتر بشم به ی مشکلی برخوردم، اعم از مناسب نبودن پروکسی، نصب نشدن جاوا و هزار مصیبت دیگه!

با این احوال احساس یک فسیلِ تازه کشف شده رو دارم! 

همکنون نیازمند یاریتان هستم(هر رنگی هم که میخواهد باشد!)

 


Nov 1 2009

ŠhÏt!

 

اين اجنبـــ ی ها هم خوب هال و هول مى کننــد آ

هالووین و ولنـتاین و کوفت و هزار زهر مارِ دی ــگـ ه!

اگر کـ ردنی هم باشد، این اجنبــ ی ها می کـ نند، زندگی را!

ما هم که در این کنج آســی ا مفعول زندگی قرار گرفته ایم، سـ ال ها!

در این خانه هایی که دیگر حتی چار دیواری هم نیستند

در این هیاهوی بیهوده زندگـ ی ماشینی-ایرانی

در این فشارهای متنوع روحی و جسمی(!)

و در این طعم گس زندگی شرقی

آیــ ـا فعل ک/ر/د/ن ، آنــ هم ازنوع زندگی ش، برای مــ ــا بی مفهوم نیست¿¿¿

 

 *   این آنفـ ـلوآنزا جدید هم نوع تازه ای ازبه گـ .ا رفتن را به ما میآموزد! ممنون خدا!

(این پست  وحشــــىــــىـــــی    بد جور بـ هــمم ریخت…)


Oct 28 2009

نوستالژيك ترين سايت

 

واسه بررسي يه سايت واسه طراحي يه پروژه رفته بودم يه كنجي از شهر،

همينطوري كه داشتم از وضع موجود و ديد ومنظر و همجواريهاي سايت عكس ميگرفتم و دسترسيها و موقعيت كالبديش و آناليز ميكردم يهو رسيدم به يه مدرسه، سرم و بالا كردم اسمش و بخونم،

واي خداي من،  مدرسه دوران دبستانم  بود… چقد اونجاها تغيير كرده بود. حتي اسم خيابوناش.

يه عالمه حسهاي خوب اومد توو وجودم، آروم آروم رفتم طرف مدرسه، در نيمه باز بود، آروم درو باز كردم، بچه ها داشتن توو حياط بازي ميكردن، ظاهراً زنگ تفريح بود، پراز حس زندگي  شدم…

چند دقيقه برگشتم به همون دوران… خودم و با همكلاسيهام كه اسمهاشون يكي يكي ميومود توو ذهنم توو حياط مدرسه مي ديدم…

چند تا عكس از حياطش گرفتم و برگشتم، اما كاش اجازه ميخواستم ميرفتم داخل مدرسه رو هم ميديدم.

بعدشم رفتم به يكي از همسايه هاي قديميمون سرزدم، خونه اي كه تووش كلي خاطره داشتم، خاطرهِ  بازي با بچه هاي همسايه.

 

 ! وقتي دلت واسه كسي ميسوزه، بدون ردخور به دنبالش ماتحتت ميسوزه

  

 ازاونجايیکه این بلاگ کامنتینگ خصوصی مصوصی ندارد، برای خصوصی گذاشتن به وبلاگ  [‌ایـ‌زد بـانـ‌وی گـ‌ورسـ‌تـ‌آن]  مراجعه شود.  :دی

 


Oct 21 2009

…و بازاغفال ميشوم

 

نيمه هاي شب بود كه به صلح رسيديم.

بعد از ماه ها و شايد هم سالها…

با ياد آوري دو معجزه بزرگي كه در زندگيم رقم زده بود، در اين ماه ها و سال ها…

امشب نيز توانستم خدا را اغوا كنم و به خلوتگاهم بياورم،  بعد از ماه ها و شايد هم سال ها…

و باز خدا اغفالم كرد …

 

  اگه امشب يكم، فقط يكم زودتر اتفاق افتاده بود، جايزه صلح نوبل مالِ من بود نه اوباما

  


Oct 12 2009

!جشن فارغ و اينا

img_006114

!بلخره ســرِ منم ازين كلاه چارگوش منگوله دارا  كردن

فك نميكردم جشن فارغ التحصيلي  اونم از نوع ليسانسش(!)انقد هيجان داشته باشه. قسمت لوح دادنش مث توو جشنواره ها بود، به آدم حسِ كسي روكه يه كار خيلي مهم كرده مي داد!   :دي

قسمت قسم نامه ش كه نگو…

يكي از استادامون توو صحبتهاش گفت اگه من نخست وزير بشم هواي همه دوستامو دارم! اينكه چرا نگفت رييس جمهور(!) فك كنم بخاطر اين بود كه قصد داشت انقلاب مخملي نرم راه بندازه! اونم از نوع جيرِش!

همون استاد مذكور فرمودن دوران دانشجويي دوران خوبيه واسه ازدواج! حالا مي مُرد اين و همون ترمهاي اول ميگفت؟؟!

 

  اين مرتيكه، مجريِ اَلدنگ همه جاي حرفاش و وصل ميكرد به والــــيِ  بي شرفمون!

  راجع به پست قبل لازمه بگم واقعاً پسرداييم مث داداشمه و فقط منظورم جنبه طنز قضيه بود، از نظر دوستان ممنونم.

  اوباما هم، آره!!!1

1- باراک اوباما  در اظهاراتی که ساعاتی پس از اطلاع از اعطا صلح نوبل ایراد کرد گفت:‌« این جایزه را باید با زن جوانی که در خیابانها به تظاهرات سکوت می رود تا از این طریق صدای اعتراضش شنیده شود، حتا اگر در مواجهه با گلوله ها و برخوردها قرار بگیرد، تقسیم کرد».


Oct 6 2009

كاش بچه مدرسه اي بودم

 

 

دقت كردين بعضي ها چقد قابليت دارن واسه خوشتيپي؟؟!

وقتي واسه اولين بار سرايدار خونه رو ديدم واسه يه لحظه تصور كردم اگه اين آدم يكم موهاش مرتبِ بهم ريخته بشه(!) و يه شلوار جين مارك دارم بپوشه با يه تي شِرت نسبتاً كوتاه چقد فَشِن ميشه!

بماند كه بعداً فهميدم طرف افغاني تبارِ و سومين بچه شم توو راهه!

دقت كردين شرايط مالي و فرهنگي و اوضاع خونواده اي كه تووش بزرگ ميشيم چه تاثير عجيبي ميذاره روو اينكه ما كي يا چي ميشيم؟؟؟

مثلاً اينكه من الان بجاي اينكه اينجا بشينم خرخوني كنم واسه قبولي ارشد بايد ميرفتم يه ور دنيا مشغول ادامه تحصيل ميشدم!

البته ميدونم دلم از اونجايي تنگه كه همكلاسي و دوست صميميم واسه ادامه تحصيل و بعدشم باز ادامه تحصيل از ايران ميره و ميگه  ديگه هم برنميگرده و دل طفلك من در عين اينكه براش خوشحاله تنگم ميشه(آيكون طفلك و اينا)

 

  بدترين اتفاق توو زندگيم كنكور بوده و ظاهراً بازم هست

  پسر دائيم كه جاي داداشمه جلو ماما و ددي بهم ميگه ارشدت و بگير واسه دكترا با هم بريم مالزي! بنظرتون پيشنهادش بي شرمانه بود؟؟

:دي

 


Sep 18 2009

تونل وحشت

 

سفري داشتيم به شمال مُمال!

در اين سفر دريافتيم مسافرت در ماه بسي مبارك رمضان بسي مبارك تر است!

از دو جهت:

هم، با توجه به پلاك ماشين با خيال راحت و بدون عذاب وجدان در كوچه و خيابان و ماشين، تنقلاتت را مي بلعي!

هم، مشكل كمبود امكانات را پيدا نميكني چرا كه انگار شهرها براي روزه خواران لامذهب(!) قرق شده است.

 

 

توو جواهر ده لواشكي خورديم به اسم “تونل وحشت” كه انصافاً فازي بس اساسي به روح و روانمون داد

 

 و باز هم، سياهي لشكر رژيم غاصب جهموري اسلامي شديم! حتي در روز ايــران(قدس سابق!)- اما هنوز سبـزيم و محكم

 

 


Sep 10 2009

هزارمين شب

  

خوش به حال آناني كه اعتقاد دارند اين شبها به نامه عملشان رسيدگي ميشود…!

- برايشان كسي هست كه به اندام نداشته اش حواله دهد!

 خوش به حال اينان كه معتقدند سرنوشت يك سالشان در اين شبها رقم ميخورد…! 

_ آنوقت چه بي دغدقه به كردن زندگي ادامه ميدهند! 

خوش به حال آن كسي كه ساده دلانه كارش تنها ادامه زندگي و بقاي نسل و شكر خداي بزرگش است…!

خوش به خالشان كه گواهي يك سال گناه كردن، در اين شبها به دستشان ميرسد!

 

_ و چه ساده دور مي شوم از تمام اين موهبات پوشالي…!

_  و چه ساده دور ميشوم از خدايي كه جبّـارانه هر چه كه ميخواهد مي كند و به پاره شدن بندگان بي توجه است!

 

* اي كساني كه ايمان آورده ايد؛ بدانيد و آگاه باشيد كه جر دادن خودتان، تنها سوزندان ماتحتتان را در پي دارد و فوايدي بس بيهوده دارد. باشد كه پند گيريد و رستگار شويد!!

 

*  انسانهاي تنوع خواه؛ موهايتان را فري فري كنيد كلي در روحيه تان تاثير دارد، امتحان كردم جواب داد، امتحان كنيد! 

  بي ادب نبوديم

                           .

                                 .

                                       .

                  !شديم                                                  

                                                  

  .كتاب 1984 نوشته جورج اورول بسي حال و احوال اين روزهاي اين مرز و بوم رو حكايت ميكنه، به خوندنش مي ارزه

 


Sep 7 2009

!تصادف شيك

 

چي خنده دار تر از اينه كه با ماشيني كه تازه دو روزه از تعميرگاه اومده تصادف كني!

اونم وقتي از پيش يه استاد الدنگي برگشتي كه اعصابت و ريخته بهم!

بــعد، تازه، مقصرم باشي، خيلي شيك چراغ قرمز و نبيني و ازش رد شي!

بــعد، تازه، نه يه ماشين، بزني به دو تا ماشين!

بــعد، تازه، راننده جنتلمن محترم(كه شلوار جين و با كفش مردونه پوشيده!) موقع خدافظي بهت بگه: واسه خودم نميگم اما مراقب باشين، حيفه، جوونين! كه البته اگه ددي نبود لابد مي گفت حيف شما نيست تصادف كنين!

 

 !لازم به ذكره، تصادف قبلي كار من نبوده

 شانس در خونه هه نزد كه طرف آدم حسابي باشه و آشنايي تصادفي و اين حرفا بشه! مث توو فيلما! هـه

!اگه گذاشتن ما مدرك مهندسيمون و با خيال راحت بگيريم و بذاريم در كوزه

 


Sep 4 2009

…حس بـــي حسّـي

 

آدمي كه يه زماني با وجودش آرامش داشتم… آدمي كه حس ميكردم جزئي از خود منه، تيكه اي از وجودمه… الان بخاطر اتفاقهايي كه اين بين افتاد ازم دوره با وجودي كه ميگه كنارمه…

تموم اون حساي قشنگم انگار فلج شده، سرّ شده…

الان كه برگشته و دوباره ميگه دوستت دارم ديگه حسش نميكنم، من… بدون احساس، بدون عشق، بايد چيكار كنم؟؟؟

برم بميرم

.

.

.

من رفتم!

 

 

   اون با رفتنش  انگار من و از خودم جدا كرد… من و با خودم غريبه كرد… من و دچار يه حس بــــي حسّـي كرد… حالا كه برگشته، ديگه مني نيست كه بتونه تو بشه. چقدر روحم غمگينه… و چـــــــقدر تنهــــــــــــــاست…

 

!…خدايا(!)  لطفاٌ يكم از اون بي خياليت و به من عطا كن! من هنوز دلتنگم

 


Aug 30 2009

!جواب سوال لازمم

 

توو اين روزگار درب و داغون:

به نظرتون،

عشق و عاشقي و دوست داشتن، البته از نوع واقعيش وجود داره

.

.

.

آيا؟؟؟

 

 

به پست قبل ربط نوشت:جسم ناديا مثل روح بلندش دو روز پيش به آرامش رسيد…

 

بي ربط نوشت:نتيجه انتخابات افغانستان:

كرزاي 40% - احمدي نژاد 60%

 


Aug 27 2009

…ميشود گاهي

 

ديشب با يكي از دوستهام رفتيم آسايشگاه معلولين جسمي-حركتي و ذهني واسه عيادت.

دوستم اونجا ياور بود يعني كارت ورود داشت و خلاصه اينكه اونجا زياد ميره و كلي دوست هم پيدا كرده.

رفتيم چون به ناديا كه بيمارستان از زدن پلاكتهاي خوني بهش خودداري كرده واسه اينكه بهزيستي هزينش و تقبل نكرده(!) قول يه عروسك بزرگ داده بوديم، ميترسيديم ديرتر بريم چون هر لحظه ممكنه ديگه تاب اين دنيارو نداشته باشه و از اين دنيا بره…

ميخوام بگم وقتي اينجور جاها ميري ديدت نسبت به زندگي تغيير ميكنه.

آدمهايي رو ميبيني كه محبت نديدن اما سرشار از مهر و محبتن…

ناخودآگاه با خودت ميگي چقدر خوبه كه توان حركت دارم، رو پاهاي خودم راه ميرم و… چيزايي كه تا حالا حتي بهش فكر هم نميكردي!

وقتي دستهاي سرد ناديا رو توو دستهام گرفتم تموم دنيا برام شد ناديا…

وقتي توو چشمهاي معصوم ندا نگاه ميكردم كه پر از شيطنت بود ديگه دلم نميخواست ازش جدا شم…

چقدر زود دلم براش تنگ شد…

وقتي اميد سمانه رو واسه دوباره حركت كردن و راه رفتن ميديدم، پر ميشدم از زندگي…

چقدر اونجا آدمهاي قوي ديدم، آدمهاي محكم، هدفدار و حتي موفق…

 متوجه شدم لازمه كه آدم گاهي به دور و ورش با  دقت بيشتري نگاه كنه…

 

 * من خوبم، نگران نباشيد!


Aug 25 2009

1-2-3

 

 1.

“شيخي به زني فاحشه گفتا مستي

هر لحــــظه به دام دگري پا بستي

گفتا شيخـــــا هر آنچه گويي هستم

امـا تو چنانكه مينمــــائي هستي؟!”

“حكيم عمر خيامي”

 

توضيح مربوط: كتاب “صحراي محشر” محمدعلي جمال زاده رو از دست نديد. هرچند فقط چاپ زيرزميني ش هست و ظاهرا داشتنش جرم اعدام داره اما محشره بخصوص پرده ششم به نام “فقيه و روسپي”!

  

2.

به سرم که بزند،

با یک بطری الکل وضو میگیرم،

و نمازم را در اتاقک فاحشه خانه ای میخوانم که در روزگاری دور،

محل سلّاخی کردن قدّیسان بود…

“سکوت” تنها بهانه ای بود که برّه ها را از هم بدرند!

 

توضيح مربوط: از وبلاگ دوستي خوندم، لذت بردم و با اجازه اش گذاشتمش اينجا!

ته سیگارهای دختر هار

3.

نمايشي به نام دادگاه 

و باز هم شامورتي بازي در اين بي داد گاه ها

و باز هم تلخي دشنه دشمن…

شامورت بازان