چند وقت پيش ددي گرامي يه تيكه روزنامه داد كه بخونم. خوندش انقد لذت داشت كه خالي از لطف نيست كه بخونين (و البته همچين بَدَم نيست يكم از گذشته مباركتون بدونين :دي)
اسم روزنامه ش معلوم نيست اما اسم نويسنده ش ‘محمد باقري‘ هستش، با تلخيص (به دليل ربط بي ربطش به اسلام و عربها و انقلاب و انتخابات!) و البته ويرايش صحيح با استفاده از كتاب “سبك شناسي معماري ايراني” دكتر پيرنيا :
« آن زمان كه در “آرياورته” مسكن گزيديم تحت حكومت پدرانه جمشيد دوره طلايي پيش از تاريخ را رقم زديم، دوره اي كه همه چيز بود، امنيت و رفاه ، دوستي و مهرباني و عدالت. و به همين دليل اين دوره، دوره طلايي و آن مكان بهشت گمشده آريايي لقب يافته است و آنگاه كه جمشيد فريب اهريمن خورد و به دروغ آلوده شد، فرّ ايزدي از دست داد و جام جم شكست، بهشت آريايي در توفان دروغ و نيرنگ در هم پيچيد و من و تو و ما مجبور به مهاجرت شديم.
و آنگاه كه به “آييران ويچه” يا “ايران ويچ”1 كه بعدها ايـــران ناميده شد، رسيديم آريــايي2 يعني نجيب، شريف و اصيل مان خواندند چرا كه يادگار آن دوران طلايي بوديم.
در كرانه هاي جنوبي درياچه اروميه و شايد هم در نواحي شرقي، پيامبري ظهور كرد و ما را به توحيد فراخواند.
زرتشت به ما سه نكته آموخت: پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك.
او ما را از دروغ پرهيز داد و به راستي سفارش كرد. با تعاليم زرتشت وارد سپيده دم تاريخ شديم.
در هگمتانه مردي بزرگ ما را به مشورت وبهره گيري از خرد جمعي توصيه كرد. نامش ديااكو3 است و اولين حكمران نيك نام تاريخ ايران.
با مشي او روزگار گذرانديم و در مقابل هجوم آشوريان جنگيديم تا اينكه مردي بزرگ به نام كوروش از راه رسيد. او كه از ديار پارس برخاسته و كلام زرتشت بر زبانش جاري بود براي اولين بار در تاريخ، با ما از آزادي سخن گفت. او به ما آموخت به عقايد ديگران احترام بگذاريم و براي هم نوعان خود حقوقي قائل شويم. حقوقي كه بعدها حقوق بشر شد.
و آنگاه كه كوروش، جان بر سر پيمان خويش نهاد، آريايي ديگري به نام داريوش ما را با قانون و عدالت آشنا كرد. او معتقد بود قانون رمز استحكام ملك است و عدالت رمز بقاي حكومت.
با تعاليم زرتشت، تفكر كوروش و روش داريوش بيش ازيك هزاره سربلند و مقتدر، آگاه و آزاد، در تاريخ جاري شديم تا اينكه فساد موبدان زرتشتي و خودكامگي سرداران نظامي، روح آزاد ما را در بند كرد و من و تو و ما اسير قدرت و ثروت شديم و يكديگر را فراموش كرديم…
دروغ و نيرنگ و فريب از طبقه حاكم به جامعه نيز سرايت كرد (!)
و بعد محمد(ص) با پيامي از آن سوي مرزها، از شبه جزيره عربستان(!) آمد و … »
و ظاهراً ادامه دارد…!
____________________________________________________
1-ايران ويچ، همان سرزمين خوارزم
2-آريايي از تيره اَري يا آريا ( نژاد هند و ايراني)
3-ديااكو پايه گذار دودمان مادها
♦ چرا ما ايرونيها هميشه منتظر يه ناجي هستيم و وقتي هم كه ناجيِ مياد بعد يه مدت گند ميزنيم به چيزايي كه با كمكش ساختيم؟؟ چرا با اين همه استعداد و توانايي الان به اينجا رسيديم؟؟ چرا اجازه ميديم كه اسير قدرت و دروغ و فريب بشيم؟؟ قاعدتاً اينها هم جزو لاينفك استعداد بي نهايتمونه!
چرا ما كه خودمون، هم پيامبر داشتيم هم مصلح اجتماعي، درگير اسلام و اين مسلمون نماهاي امروز شديم؟؟ پس كي ميخوايم خودمون(همه با هم) ناجي بشيم و انقدر چشم به راه ناجي مفرد نشينيم؟؟
كامنتيون